تبلیغات
بدون برچسب - قلمدون
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ابزار وبلاگنویسان

قلمدون

به نام خدا. یکی بود، یکی نبود. یه روزی یه نویسنده ای بود که خیلی دلش می خواست نویسنده خوبی بشه. برای خودش می نوشت، فکر می کرد، مشاهده می کرد و با آدم هایی که فکر می کرد که جالب هستند صحبت می کرد. چون فکر می کرد که باید خودش رو در معرض تجربیات ناب و جدیدی قرار بده، سفر زیاد می کرد و نمی ذاشت که دچار روزمرگی بشه. 

از قضا کشور نویسنده ما درگیر یه جنگ اساسی بود که خیلی از جوون ها رو کشونده بود جبهه. نویسنده اولش نمی خواست که خودش رو وارد ماجرا کنه چون به جنگ و ویرانی اعتقادی نداشت. اما به این نتیجه رسید که به کمک جنگ می تونه به همون تجربیات ناب دست پیدا کنه چون به هر حال شرایط جنگ خیلی خاصه. دیگه آدم ها جونشون کف دستشونه. باید مرد باشی تا بتونی اونجا دووم بیاری. خلاصه نویسنده فکراشو کرد و بارشو بست. با خونواده و عزیزان خداحافظی کرد و راه افتاد. 

روزهای اول خیلی براش سخت بود. آخه شرایط جنگ خشنه و نویسنده ها آدم های لطیفی هستند. شوخی نیست که کشته و مجروح شدن هموطن ها و آدم ها رو ببینی. نویسنده قصه ما اصلاً خون می دید از حال می رفت، چه برسه به بقیش. خلاصه اونجا دووم آورد چون دیگه این همه راهو اومده بود و نمی خواست بعد چند روز برگرده. کم کم به شرایط عادت کرد و دیگه خو گرفت به بر و بچه های اونجا. البته آدمی هم نبود که بخواهد توی عملیات شرکت کنه و بیشتر وقتا مشاهده می کرد یا می نوشت. بعد روزای اول کم کم داشت چیزهای جالبی از آدم ها کشف می کرد. داشت می فهمید معنی از خودگذشتگی و رفاقت یعنی چی. جوونای بی ادعا و گمنامی رو دید که رفتن خط مقدم و چه کارایی که نکردن. اینا رو می دید و همینطوری می نوشت. 

بعدش نوشته ها رو می فرستاد برای چاپ شدن. بعد چند وقت کارش گرفت و برای خودش شهرت و پول و پله ای به هم زد. دیگه همه بهش می گفتن از جبهه برگرد و این پولا رو پارو کن و همینجا توی شرایط گل و بلبل بنویس. نویسنده از یه طرف می خواست برگرده از طرف دیگه هم پیش خودش فکر می کرد که اونجا تجربیات خاص خودش رو ادامه بده چون اون تجربیات محیط جنگ منجر به همچنین نتایجی شده بود. به علاوه به اونجا و بر و بچه ها عادت کرده بود. بهشون گاه گاهی کمک می کرد که نامه برای قوم و خویششون بنویسن و نگرانیشون رو کم کنن. وصیت نامه هم مجانی براشون می نوشت. بچه ها هم هواشو داشتن و بهش می رسیدن و اونو قلمدون صدا می کردن.

داستان ادامه داره..


نوشته شده توسط :پوریا درنی همدانی
یکشنبه 30 بهمن 1390-18:22
نظرات() 

Can you lose weight by doing yoga?
دوشنبه 16 مرداد 1396 22:51
I do not even know the way I stopped up here, however
I believed this publish used to be great. I don't know who you're however definitely you're going
to a well-known blogger for those who aren't already. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر