تبلیغات
بدون برچسب - حکایت من و ترس هام
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ابزار وبلاگنویسان

حکایت من و ترس هام

هر بار که با ترسم روبرو میشم، به خودم افتخار می کنم. می دونم که اون روز، روز منه چون از راهی رفتم که همیشه حس می کردم درسته ولی ترسیدم که برم. خیلی مهم نیستش که نتیجه چی باشه: هر چی که باشه من یه قدم تو مسیر جستجوی خودم برداشتم. هر چند که ذاتاً هم سعی می کنم خیلی آدم نتیجه گرایی نباشم.

همینطوره وقتی می بینم که یکنفر از اطرافیانم سعی خودشو می کنه که با ترسش روبرو بشه. ناخودآگاه بهش احترام می ذارم چون می دونم یه زائریه که داره در مسیر افسانه شخصی خودش جلو میره. می دونم در نهایت یه گام نزدیکتر به حقیقت میشه. مهم نیست که ترس اون چیه یا ترس من چیه. هر چی هست قابل احترامه، هیچ دلیلی برای پنهان کردنش هم نیست.

مسئله اینه که باید قدم به قدم با ترسه روبرو شد، نمیشه یهو حلش کرد چون سالیان سال برای خودش توی ما جاخوش کرده. خدا به هممون این توفیق رو بده که با ترسهایی که می خوایم و ترسهایی که لازمه توی زندگی برامون حل بشه تا به کمال نزدیک بشیم، بتونیم روبرو بشیم.

نوشته شده توسط :پوریا درنی همدانی
چهارشنبه 25 اسفند 1389-23:32
نظرات() 

http://verdantcap3883.soup.io
پنجشنبه 22 تیر 1396 03:47
Hello it's me, I am also visiting this site regularly, this site is in fact nice and the users are really sharing fastidious thoughts.
سعید
پنجشنبه 26 اسفند 1389 03:30
آمین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر