سلام. خیلی وقته که اینجا نیومدم، می دونم. کلی درگیری و اتفاقات افتاد توی این مدت که سرم شلوغ بود. از یه طرف دیگه این میهن بلاگ هم مشکلاتی داشت و یه چند وقتی بالا نمی اومد. خلاصه شبیه اینایی شدم که الان از شدت شوق و ذوق اومدن اینجا و نمی دونن در مورد چی بگن و بنویسن :-)
توی این چند ماه دچار یه بلاتکلیفی و نامطمئنی بی سابقه ای بودم. نامشخص بودن آینده و ترس از اینکه من می خوام چی کار کنم بیشتر مواقع روی سرم بود. توی این شرایط آدم حساس تر هم میشه که خوشبختانه اطرافیانم احوالاتم رو درک کردند و گذاشتند مسیر خودم رو پیدا کنم. بعضیا انگار از اول می دونن توی زندگی می خوان چی کار کنن و مسیرها و سناریوهای مختلف رو consider نمی کنن ولی بعضیا مثل من به گزینه های مختلف خیلی فکر می کنن. شاید این باعث روشن تر شدنم شده باشه که امیدوارم اینطور باشه. خلاصه uncertainty از بدترین دردهاست که امیدوارم بهش مبتلا نشین و کسی رو هم مبتلا نکنین :-)
با همه این فراز و نشیب ها می دونم قوی تر از قبل شدم و راحتتر می تونم با داستان های زندگی کنار بیام و لذت ببرم. می دونم که زندگی مجموعه نامتناهی از تلاش هاست و موفقیت فقط در "یک لحظه" اتفاق می افته. قبل و بعد از اون لحظه ما هیچ تفاوت ماهیتی نکردیم فقط اون لحظه به ثمر رسیدن همه تلاشهاست. مثل جوش اومدن آب می مونه. آب توی کتری لحظه به لحظه دماش میره بالا ولی این ناپیداست از نظر چشمی. بعد در "یک لحظه" جوش میاد. اون جوش اومدن مثل موفقیت یکم دیر و زود میشه اما بالاخره اتفاق میافته چون قانون طبیعته.
دوشنبه 1 خرداد 1391-19:42
خب اولین نوشته جدی سال 91 رو می خوام یکم
جنجالی بنویسم! این روزا به روابط بین پسرها و دخترها یا بهتر بگم دوست پسرها و
دوست دخترها فکر می کنم (البته از نوع ایرانیش) و کل قضیه برام زیرسواله. منظورم
اینه که بعضاً نکات غیرجالبی توش می بینم که منو یه جورایی ازش دور می کنه. البته
این مشاهدات شخصیه و زیاد شاید قابل تعمیم دادن نباشه. نکته اول اینه که گاهی می
بینم که دخترا می خوان پسرا رو به خودشون وابسته کنن به هر نحوی. اینکه پسره همش
بهشون فکر کنه و سعی کنه در تماس باشه و اونو از دست نده. در همین راستا دختره هم
هی خودش رو وابسته نشون می ده و وانمود می کنه که همش دلش می خواد در تماس باشه. این در واقع بیشتر برای چک کردن پسره هستش تا وابستگی واقعی.
این وابسته کردن پسرا یا مردا یک مزیت بزرگ در
دست بانوان محترمه هستش. مردی که نتونه غذا بپزه، اتو کنه ظرف بشوره و غیره مثل یک
بچه می مونه که مثل موم در دست بانوان نرمه. در عوض مردی که مستقل باشه، گلیمش رو
از آب بکشه و بتونه بدون وابستگی زندگی رو بچرخونه باعث نگرانی شدید بانوان میشه. من به این نوع وابستگی اصلا اعتقادی ندارم، اون جور استقلال یا حس استقلال طلبی رو
هم نمی پسندم بلکه باید یه جور حس پیوستگی بین دو طرف، همراه با حس اعتماد به هم
همراه باشه نه وابسته کردن برای کسب قدرت و کنترل.
نکته بعدی در بازی هست که بین پسرا و دخترای این
دور و زمونه وجود داره. خب به خاطر مسائل فرهنگی کشور ما، ازدواج برای دخترها از
اولویت بسیار بالاتری نسبت به پسرها به صورت متوسط داره. برای همین دخترا به هر
نحو و با هر جاذبه ای می خوان پسرای مورد نظرشون رو به این وادی برسونن که ازدواج کنن. در عوض پسرا سعی می کنن از ازدواج و رفتن زیر بار مسئولیت های زیادش طفره برن به
همراه اینکه یه جورایی از مزیت های داشتن یک دختر بهره مند بشن :-) خلاصه این بازی در کدوم نقطه به تعادل می رسه بستگی زیادی به هر مورد خاص داره ولی
معمولاً به راه حل ازدواج بعد از یکسری کش و قوس ختم میشه. البته باز دخترا ترجیح
می دن که زمان کوتاه تر باشه تا قضیه بسته بشه که نکته قابل درکی هست.
شاید بعداً در این زمینه بیشتر بنویسم..
دوشنبه 7 فروردین 1391-18:57
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد .... عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
عید همه عزیزان مبارک. ایشالله سال جدید برای همه سرشار از شادکامی ها و موفقیت ها باشه. لحظاتی هست که آدم می تونه با خودش بشینه و یه نیم نگاهی به گذشته کنه و یه برنامه ای برای آینده در نظر بگیره یا یه To do list درست کنه که در سال جدید چه کارهایی رو می خواد بکنه.
توی ایران که حال و هوا کاملاً تغییر می کنه از چند روز قبل از عید و هوا هم رو به گرم شدن می ذاره. همه برای عید آماده می شن و با اینکه تعطیلات به طرز غیر معمولی، در مقایسه با بقیه کشورها، طولانیه، ولی خوب فرصتی هست برای دید و بازدیدها و جویا شدن احوال بستگان و دوستان. در خارج اما شما این حال و هوا رو خیلی کمتر احساس می کنی. فوقش 1-2 روز مرخصی می گیری و یه خونه تمیز می کنی و می ری به دیدن چندتا دوست و آشنا. مگه اینکه سعی کنی خودت این حال و هوا رو به وجود بیاری که البته حوصله می خواد مثلاً چیدن سفره هفت سین و یه خونه تکونی اساسی. اینا البته علاوه بر حوصله وقت هم می خواد.
خلاصه این حال و هوا رو قدر بدونین که یه جورایی همیشه باعث تنوع و تازگی و سرزندگی میشه قبل از یه شروع طوفانی دیگه :-) مثل خود بهار
چهارشنبه 2 فروردین 1391-22:12
خلاصه قلمدون قصه ما مونده بود بره یا بمونه. از
یه طرف شرایط سخت بود، شوخی نبود و حلوا خیرات نمی کنند توی جنگ. از طرف دیگه یه
صفایی توی اون محیط می دید که بقیه جاها بعید می دونست گیرش بیاد. خونوادش هم بهش
فشار می آوردن که بیا سر خونه زندگیت. بخصوص زنش جوون بود و با هزار امید و آرزو
اومده بود خونه بخت.
قلمدون اما هی امروز و فردا می کرد و تصمیم گیری
رو عقب می انداخت. ته دلش می دونست که اون شرایط دائمی نیست و بالاخره باید برگرده
به شهر سر زندگیش ولی دم رو هم غنیمت می شمرد. این پا و اون پا کردن اینقدر بود تا
یه روز زنش پشت تلفن زد زیر گریه و گفت پس کی میای بالاخره؟ قلمدون هم انگار بهش
یاداوری شده باشه که مسئولیت یه خونواده رو به عهده داره نه فقط خودش، گفت که تا
یه هفته دیگه میام.
دیگه توی این یه هفته به همه سرکشی کرد و یه
چایی و حلالیت و خداحافظی سریع. قلمدون قصه ما آدم زیاد مذهبی نبود ولی بچه خوبی بود و سر سفره پدر و مادر بزرگ شده بود. این بود که چشمش به خوبی ها باز بود یا حداقل می خواست که باز
باشه. خلاصه دیگه جل و پلاسش رو جمع کرد و رفت به سمت شهر و تمدن با اینکه یه
جورایی دلش پیش برو بچ مونده بود. از همشون یه آدرس و شماره تلفن گرفت که بعداً هم
بتونه باهاشون در تماس باشه.
وقتی رسید شهر یه راست رفت خونش که دیگه خودش و
زنش از خوشحالی توی بغل هم کلی گریه کردن. بعدش رفت سر زد به پدر و مادر و بقیه
خونواده. اولش این دید و بازدیدها جالب بود و کلی از دلتنگی های قلمدون کم کرد ولی
بعدش دید که هرکی رفت سر خونه زندگیش و تو هم بالاخره عادی میشی براشون. خلاصه
برگشته بود سر زندگی عادی و باید کم کم عادت می کرد به شرایط. از نظر مالی مشکل
خاصی نداشت چون کتاب هاش فروخته بود خوب و هنوز هم می فروخت.
چون معروف هم بود هر از گاهی به دانشگاه یا مجمع
ادبی دعوتش می کردند و آدم های باکلاسی رو می دید که خیلی هم مودب به نظر می
رسیدند. اونا خیلی بالا و پایینش می ذاشتن ولی انگاری همه چی یکم مصنوعی بود نسبت
به شرایط جبهه. به دلش زیاد نمی چسبید، حس می کرد همه یکم نقش بازی می کنن. دلش هم
برای بر و بچ جبهه کم کم داشت تنگ میشد و نمی دونست که اوضاعشون چطوره این روزا.
سلام سلام،
امشب شب تولد بدون برچسبه! دوست دارم به همه یه شیرینی بدم اما فکر کنم که شدنی نباشه! خلاصه از فردا بدون برچسب 1 ساله میشه. با این پست من 51 پست نوشتم یعنی هر هفته 1 پست که از نظر فعالیت با توجه به پستی ها و بلندی های پارسال بد نیست. حدوداً اینجا 7700 بازدید کننده داشته تا حالا یعنی هر روز حدود 21 نفر که از نظر خودم جالب توجهه (به قول عادل فردوسی پور!)
مهمترین درسی که از بدون برچسب یاد گرفتم این بود که بلندترین مسیرها و بزرگترین اهداف از قدمهای کوچک شروع میشه. قدم هایی که هر لحظه میشه تصمیمش رو گرفت که برشون داشت، اگه بخوایم. من مدت ها بود که می خواستم وب لاگ بنویسم ولی خودم بزرگترین مانع در راستای برآورده شدنش بودم. تا اینکه یه لحظه دیگه گفتم به خودم "از الان شروع می کنم" و شروع کردم! دیگه ننشستم زیاد در موردش فکر و بحث کنم. حالا هم برای خودم می خوام داستان کوتاه نوشتن رو تجربه کنم ببینم جالب هست یا نه. خلاصه از اون شروع کوچیک بیشتر و بیشتر داره خوشم میاد.
در ضمن با تشکر از دوستانی که در این امر خطیر منو تشویق و یاری کردن به خصوص سعیدجان شعرایی و صالح جان فرازی. راستی اسکار اصغر آقا هم مبارک همه ایرانیان فرهنگ دوست!
دوشنبه 8 اسفند 1390-20:37
به نام خدا. یکی بود، یکی نبود. یه روزی یه نویسنده ای بود که خیلی دلش می خواست نویسنده خوبی بشه. برای خودش می نوشت، فکر می کرد، مشاهده می کرد و با آدم هایی که فکر می کرد که جالب هستند صحبت می کرد. چون فکر می کرد که باید خودش رو در معرض تجربیات ناب و جدیدی قرار بده، سفر زیاد می کرد و نمی ذاشت که دچار روزمرگی بشه.
از قضا کشور نویسنده ما درگیر یه جنگ اساسی بود که خیلی از جوون ها رو کشونده بود جبهه. نویسنده اولش نمی خواست که خودش رو وارد ماجرا کنه چون به جنگ و ویرانی اعتقادی نداشت. اما به این نتیجه رسید که به کمک جنگ می تونه به همون تجربیات ناب دست پیدا کنه چون به هر حال شرایط جنگ خیلی خاصه. دیگه آدم ها جونشون کف دستشونه. باید مرد باشی تا بتونی اونجا دووم بیاری. خلاصه نویسنده فکراشو کرد و بارشو بست. با خونواده و عزیزان خداحافظی کرد و راه افتاد.
روزهای اول خیلی براش سخت بود. آخه شرایط جنگ خشنه و نویسنده ها آدم های لطیفی هستند. شوخی نیست که کشته و مجروح شدن هموطن ها و آدم ها رو ببینی. نویسنده قصه ما اصلاً خون می دید از حال می رفت، چه برسه به بقیش. خلاصه اونجا دووم آورد چون دیگه این همه راهو اومده بود و نمی خواست بعد چند روز برگرده. کم کم به شرایط عادت کرد و دیگه خو گرفت به بر و بچه های اونجا. البته آدمی هم نبود که بخواهد توی عملیات شرکت کنه و بیشتر وقتا مشاهده می کرد یا می نوشت. بعد روزای اول کم کم داشت چیزهای جالبی از آدم ها کشف می کرد. داشت می فهمید معنی از خودگذشتگی و رفاقت یعنی چی. جوونای بی ادعا و گمنامی رو دید که رفتن خط مقدم و چه کارایی که نکردن. اینا رو می دید و همینطوری می نوشت.
بعدش نوشته ها رو می فرستاد برای چاپ شدن. بعد چند وقت کارش گرفت و برای خودش شهرت و پول و پله ای به هم زد. دیگه همه بهش می گفتن از جبهه برگرد و این پولا رو پارو کن و همینجا توی شرایط گل و بلبل بنویس. نویسنده از یه طرف می خواست برگرده از طرف دیگه هم پیش خودش فکر می کرد که اونجا تجربیات خاص خودش رو ادامه بده چون اون تجربیات محیط جنگ منجر به همچنین نتایجی شده بود. به علاوه به اونجا و بر و بچه ها عادت کرده بود. بهشون گاه گاهی کمک می کرد که نامه برای قوم و خویششون بنویسن و نگرانیشون رو کم کنن. وصیت نامه هم مجانی براشون می نوشت. بچه ها هم هواشو داشتن و بهش می رسیدن و اونو قلمدون صدا می کردن.
داستان ادامه داره..
یکشنبه 30 بهمن 1390-17:22
ما کلاً ملتی هستیم که انتقادپذیر نیستیم. کاری به رئیس جمهور و مسئولین مملکتی ندارم، همین به خودمون نگاه کنیم می بینیمش. دقت کردید که آخرین بار که یکی ازتون انتقاد کرده چه واکنشی نشون دادید؟ خداوکیلی شده که راحت و با آرامش بشینید گوش بدید ببینید که مشکل از کجا بوده، با طرف همفکری کنید، جبهه گیری نکنید و طرف رو متهم نکنید؟
می دونم چون از بچگی بهمون فیدبک به شکل درستش داده نشده، کلاً هضم قضیه برامون دشواره. نکته اول اینه که انتقاد را شخصی نکنیم یعنی یهو به شخصیت خودمون نگیریم و بهمون بر نخوره. چون نکته اینه که انتقاد درست فقط همون موضوع رو می خواهد اصلاح کنه. مثلا اگه یکی می گه کفشت قشنگ نیست منظورش این نیست که کلاً بد سلیقه هستی یا اخلاقت بده! منظور اینه که شاید دفعه بعد برای ست کردن لباس باید دقت بیشتری در انتخاب کفش داشته باشی.
از طرف دیگه انتقاد کننده هم باید شرایط و زمان درست برای انتقاد کردن رو درک کنه. باید در یک گوشه و دور از جمع و زمانی که تاثیر داشته باشه رو در نظر بگیره. باید هم انتقاد جنبه دخالت و تخریب شخصیت نداشته باشه و یک حد بالایی از اعتماد بین طرفین موجود باشه. در کل انتقاد و اصلاح از علائم حیاتی یک ملت و مردم در حال رشده و نیازه که به صورت شایسته ای در جامعه ما مورد توجه قرار بگیره. شاید در آینده بیشتر ازش بنویسم چون احساس می کنم نکته بسیار مهمیه که مورد غفلت قرار گرفته.
فکر می کنم اینجا قبلاً اشاره کردم که یکی از دوستام گفته بود که آمریکایی ها گیجن و نمی دونن دقیقاً که چی می خوان و چی کار دارن می کنن چون تحت فشار شدید و بمباران اطلاعات رسانه ها، تلویزیون بیل بوردها و چیزهایی که می بینن هستن. انگار که یه جوری یه نفر رو مسخ کرده باشی. حالا من فکر می کنم که ما انسان های این دور و زمونه همگی درصدی از گیجی رو داریم. به خاطر حضور دائمی اینترنت، تلویزیون، روزنامه و حتی انسان های دیگه، یه فشار فزاینده ای روی همه ما به علت داشتن اطلاعات بیشتر و بیشتر وجود داره. هر چند که در درصدی از این گیجی خودمون هم شریک و به عبارتی مقصریم.
حضور اینترنت به نظر من باعث شده که ما بدون آرامش و همین طوری دائم وب سایت های مختلف خبری، اجتماعی، علمی، چت روم ها و غیره رو بگردیم و باعث ناراحتی، هیجان و احساسات مختلف بشیم. خیلی موقع ها مقایسه ها، حسادت ها و حتی جرم و جنایت ها از همین گیجی ناشی می شه. در واقع جو شدید و کاذبی که به وجود میاد باعث میشه که نگذاره که ما آزادانه ببینیم دنبال چه هدفی در زندگی هستیم و حقیقتاً دوست داریم به کدوم سمت حرکت کنیم.
برای اینکه از این گیجی خارج بشیم، لااقل تا حدی، لازمه که ابزارهای گیجی برای مدتی حداقل محدود و مسدود بشه. این میسر نمی شه مگه این که ما با یه تصمیم رادیکال از این محیط سرشار از بازتولید گیجی در انسان ها دور بشیم مثل مسافرت به یه جای دوردست و بدون تکنولوژی های ارتباطی. در آینده از این احساس و نیازها و پیامدهاش بیشتر می نویسم.
پنجشنبه 6 بهمن 1390-21:50
امروز داشتم بعد از چند وقت اینجا رو می خوندم. همیشه فکر می کنم در مورد اینکه در پایان زندگیم مثلاً اگه در سن 80 سالگی برگردم عقب رو نگاه کنم، چه لحظاتی از زندگی برام می درخشه و چطور می تونم حس Regret نداشته باشم؟
حسم اینه که مسائل مادی مثل درآمد بالا، خونه بزرگ و ... نمی تونه در ذهنم در اون زمان بدرخشه. مطمئن هستم لحظاتی که یا خودم خیلی شاد بودم یا بقیه رو خیلی شاد کردم در نظرم می مونه. نمی خوام بگم موفقیت ها مهم نیستند چون آدم به هر نقطه بالایی که می رسه احساس غرور می کنه و اینکه زحمات بالاخره نتیجه داده. منتها اهمیت موفقیت ها چیزی هست که همه ما می دونیم تمرکزم در این نوشته بیشتر اینه که با این موفقیت ها چی کار می خوایم بکنیم؟ به نظر من تفاوت بین آدم های ماندگار در اذهان و اون هایی که گذرا هستند رو این نکته می سازه..
صبحا که از خواب بیدار میشم، یه چند دقیقه به کارهای نکرده فکر می کنم. بعدش کم کم احساس نارضایتی از خودم توام با انرژی زیاد که امروز برم فلان و بهمان کار رو بکنم دارم. این احساس همراه میشه با یه حس اکتشاف که مثلاً بریم ببینیم امروز چه اتفاقاتی میافته :-) خلاصه که احساسات و افکار متفاوتی میاد توی ذهنم. حالا نمی دونم این همه چیز برای صبح اول صبحی خوبه یا مضره؟!
سلام، فیلم Midnight in Paris رو دیدم و حالا سرشار از شوق و علاقه به نوشتن شدم. گفتم یه سری به اینجا بزنم و آپ کنم :-) خدا رو چه دیدی شاید شاملو، سپهری، هدایت، نیما یوشیج و جمالزاده هم اومدن نوشته های ما رو خوندن و نظرشون رو به ما گفتن!
بعضی موقع ها دلم می خواد سینه ام رو بشکافم و هر احساسی رو که دارم بریزم بیرون تا بقیه بتونن ببینن که من چی در درون دارم. احساس می کنم از بیان احساساتی که نسبت بقیه دارم عاجزم، به خصوص اگه این احساسات خیلی قوی باشه. شاید یه دلیل نوشتن برام همین باشه. خداوکیلی، مگه ما چقدر زندگی می کنیم؟ باید به خودمون میدون بدیم و برای احساس خودمون ارزش قائل باشیم. اینقدر ابرازش نکردیم که طفلی نمی دونه در لحظه جوشش خودش رو چطور باید نشون بده!
دوست دارم اینجا به این نکته اشاره کنم که برام مثل یه علامتی باشه تا بعداً با رجوع بهش شاید درسی بگیرم.
فیلم Midnight in Paris زندگی نامتعارف هنرمندان پاریسی رو نشون میده. کلاً زندگی عشقی و بدون قاعده هنرمند ها رو دوست دارم. نظم خیلی خاصی نداره و هر جا و هر زمان که براشون الهام بخش باشه، به هر وضعیتی که باشن، کار خودشون رو می کنن. به این میگن زندگی با طعم خالص! به نظر من خیلی کمتر اسیر روزمرگی ها میشن. دلم همیشه می خواسته برای یه مدت هم شده این نوع زندگی رو تجربه کنم ببینم چه حسی داره. شاید نتونم تحملش رو داشته باشم، نمی دونم، ولی حداقل دیگه برام علامت سوال نخواهد بود..
اون قدیما من زیاد خواب نمی دیدم، اگه هم می دیدم یادم نمی موند. برای همین از دست خودم شاکی بودم که چرا خواب نمی بینم! یکبار خواب دیدم که دارم قران می خونم، سوره یاسین. خیلی واقعی به نظر می اومد خواب و وقتی بیدار شدم خیلی حس عجیبی داشتم. نصفه شب بیدار شدم و اینقدر تحت تاثیر خواب قرار گرفته بودم که کلی گریه کردم. گریه ام رو با حس بی سابقه ای کردم، اینگار که به حال خودم افسوس بخورم برای یک عمر. بعدش سبک شدم، خلاصه خیلی عجیب بود، شاید یه تلنگر..
اما یه چند وقتیه زیاد خواب می بینم بخصوص خواب عزیزانم در ایران. خواب دوستام رو هم می بینم که زیاد سابقه نداشته. خواب محل کار قبلی رو هم دیدم که زیاد خاطره خوشی ازشون ندارم. فکر می کنم حس دلتنگی باعث دیدن این خواب ها می شه. الله اعلم.
کلا خواب دیدن رو دوست دارم، مثل یه تجربه هیجان انگیزه که برای خودت هرجا بخوای بری و هر کار بخوای می کنی. جالبه که توی خواب هام کسی حرف نمی زنه باهام، همه چی و همه کس رو حس می کنم، وقایع رو حس می کنم. همیشه هم دوست دارم بشنوم وقتی بقیه از خوابشون برام تعریف می کنن، بخصوص اونایی که دلشون پاکه :-)
امشب یهو یاد سفرم به آمریکا افتادم. فکر کنم قبلاً هم در موردش نوشتم. اما حق مطلب در موردش ادا نشده. یادم نمی ره اولین شبی که رسیدم نیویورک، انگار دوباره اومدم خارج :-) تفاوتش با اروپا، بزرگیش و اینکه یهو حس می کنی که در پایتخت دنیا قرار گرفتی می بردت توی حس خاصی.
آدم یهو فکر می کنه جایی وایساده که همه اتفاقای مهم اونجا میافته: پر از فرصت و اتفاقات، آدم های کار درست، اتفاقات crazy مثل فیلم Margin Call و حتی شخصیت های هالی وودی! انفجار اطلاعات به خاطر حضور رسانه های مختلف و مراکز تحقیقاتی متفاوت باعث می شه که به نظر دوستم آمریکایی ها گیج باشن. با این همه من آمریکایی ها رو آدم های friendly و با ذهن باز دیدم، هر چند که آدم های مادی و پولکی هم به نظرم اومدن نسبت به اروپایی ها شاید به خاطر فشار محیط و جبر زمانه!
خلاصه اینکه آدم فکر می کنه وارد یه دنیای دیگه شده. ایرانی هایی هم که دیدم از نظر سطح تعداد و برخورد به ایرانی های هلند تفوق داشتند، هر چند که نمونه بیشتر در سطح دانشجو بودند. خلاصه سفر بسیار جالبی بود، شاید بر حسب حس و حال در آینده بیشتر ازش بنویسم.
ما خودمون مظهر تضادهای شدید هستیم. یک لحظه مومن، یک لحظه کافر، یک لحظه مدرن، یک لحظه سنتی واپسگرا، یک لحظه بزرگوار و با سخاوت، لحظه ای دیگه تنگ نظر و خصیص. این حرکت های بین صفر تا صد برام عجیبه بعضی وقتا. چرا ما تعادل نداریم؟ چرا بعضی موقع ها هیچی مان به هیچی مان نمی خوره؟
شاید می خوایم همه طرفا رو با هم داشته باشیم. شاید می خوایم وجدان خودمون رو راحت کنیم و به ادعاهامون برسیم به زعم خودمون. شاید هم واقعاً اینیم. تضادها در درونمون هست و میارمیشون بیرون. شاید چون نسل هایی هستیم که در حرکت و گذار بین سنت و مدرنیته به شکل پل قرار گرفتیم باید این مسائل برامون حل بشه.
بهتره قبول بکنیم این تضادها رو. جامعه ما درگیر این تناقضات هست و اگه کسی بین ما پیدا بشه و بگه که این نکات براش یکسره حل شده است به نظر من دروغگویی بیش نیست.
سه شنبه 22 آذر 1390-17:49
شبهای عزیزی است. از اون دسته که می خوای از این زمین و متعلقاتش بِکنی و بری بالا. دلت می خواد برای خودت باشی و یکم خلوت کنی، ببینی چی کار کردی، به قولی به حساب خودت برسی :-)
همیشه دلم می خواسته به فلسفه قیام امام حسین فکر کنم. چرا حج رو یکباره نیمه تمام گذاشت و حرکت رو شروع کرد. چه هدفی از این حرکت داشت و چرا تعداد یارانش اندک بودند. چرا تسلیم نشد و حرکت رو به صورت مخفیانه ادامه نداد. یاران شهیدش چه جور شخصیت هایی داشتند که به دنبال ایشان به کربلا اومده بودند. الحق که به قول دکتر شریعتی حسین به جای آب تشنه لبیک بود.
التماس دعا از تک تک بازدیدکنندگان و خوانندگان این وبلاگ. به قول هیئت ها اجر همه عزیزان با ابا عبدا... حسین مظلوم.